***تاج خورشید***
افلاطون می گه: اگه با دلت چیزی یا کسی رو دوست داری زیاد جدی نگیرش، چون ارزشی نداره، چون کار دل دوست داشتنه، مثل کار چشم که دیدنه، اما اگه یه روز با عقلت کسی رو دوست داشتی، اگه عقلت عاشق شد، بدون که داری چیزی رو تجربه می کنی که اسمش عشقه.
× جــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاده دروغ نمیگه × باید بمونی طاقت بیاری تو روزگاری که غـــــــــــــــــــــــــــــم گرفته × اگر اعتماد وجود نداشت جــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاده هم وجود نداشت ---- ساعت 11 شب میایی خونه مثلا همه چیز خوردی و هیچی نخوردی × ساعت 2 نصفه شب میرم توی فیسبوک میبینم سمانه و ریحانه روی والم اومدند پست گذاشتند و حرف زدند وقتی به خودم میام که میبینم به پهنای صورتم اشک ریختم و دلم براشون یکذره شده مخصوصا سمانه مانتو آبی که داره از هلند میاد و بعد از 9 سال دوباره میبینمش عمری باشه از خاطرات کتابخونه با بچه های هنر براتون مینویسم هر چند که همه چیز رو ضبط کردیم و فقط دیدنیه 1* امروز توی تمام راه رفت و برگشت به فرودگاه با سمانه فقط حرف زدیم و حرف.بهم میگه دنیا تو خوره ی درس و کتاب هستی و میدونم تا حداقل حداقل فوقت رو نگیری آروم نمیشی ولی موندی کجا بری. آزاد؟ سراسری؟ پیام نور؟ فراگیر؟ کنارش کارت رو داشته باشی یا نه؟؟؟ اصلا توی کدوم شهر قبول بشی؟ آیا میتونی توی شهر دیگه کارت رو هم داشته باشی با توجه به زوج و فرد بودن کلاس های دانشگات؟؟؟؟؟ ولی تو هم مثل من هیجان میخواهی تنوع میخواهی و گرنه این راه رو امروز با هم نمیومدیم. من و تو الان آرامش میخواهیم بعد از اینهمه کار کردن توی آموزشگاه ها ولی از طرفی هم اگر میخواهیم بیاییم اینجا نمیخواهیم کارمون هرروزه باشه حرف میزنیم و حرف میزنیم و حرف میزنیم و من با اینکه کتاب تدریس رو شروع به خوندن کردم هنوز از رشته ای که انتخاب کردم مطمئن نیستم چون میدونم که ذهنم جاهای دیگه ای پرسه میزنه و حتی دوست دارم از اول دوره ی کارشناسی رو شروع کنم..................... اما بعضی وقت ها بنا بر دلایلی که فقط خودت میدونی و خودت باید منتظر بود و نری جلو که یدفعه وسط راه جلوت رو بگیرند. 2* نگذار که ببازی محکم باش محکمتر از همیشه. دعای من همیشه باهات هست Break me and break me down but dont do that ....... یادت نرفته که میخواستی ساقدوشم بشی؟؟؟؟؟؟؟ میخندی باز هم میخندی و میخندیم 3*من الان اینم ذهنم فکرم پر هست از نقشه و برنامه برای آینده حالا کدوم یکی رو بردارم این رو نه.......... اون رو نه.......... ورق ها رو از پشت جابجا میکنم تا یک خال باحال بردارم حالا یا " آس" یا " ده لو خوشگله" همشون خوب هستند اما باز هم دلم آروم نمیشه و میخوام بیشتر و بیشتر فکر کنم اما نمیخوام بیشتر از این زمان رو از دست بدم - نشستی داری با بقیه دسته جمعی حکم بازی میکنی. دستت اصلا خوب نیست دست یارت هم اصلا خوب نیست. تکلیف این دست روشنه: پس میبازی -- این بار دستت بد نیست چند تا خال بالا و چند تا خال ریز حکم داری یارت هم چیزهایی رو بازی میکنه که تو میبری و دست رو میبرید --- فرد سمت راستیت حاکم هست و حکم میکنه.این بار چند تا از خالهای سر دست خودت هست و اولین امتیاز رو که ازشون میگیری یکی یکی خال های بالا و بعدش هم حکم لازم میکنی و میبرید این دست رو: همه چیز دست خودت بوده و گاف ندادی و حتی یک امتیاز هم بهشون ندادی و کتشون کردی و حاکمی رو به یارت رسوندی: همه چیز دست خودت بوده و خودت موقعیت رو ساختی ---- یک وقتی هم هست که دستت خالی هست و موندی چه کار کنی اما یارت هوش و ذکاوتش رو به کار میگیره و کاری میکنه که نه حالا کتشون کنید ولی دست رو میبرید: یک وقت هایی برای اینکه برنده بشی یارت باید دست بکار بشه یا بازی رو بگیره اول دستش که بتونی بقیه ی بازی رو بری جلو ×× بعضی ها حتی با داشتن ورق های خوب هم نمیتونند خوب بازی کنند و میبازند و وقتی که دستشون رو میشه میبینی که چقدر خال های خوبی داشتن برای رو کردن اما مهارت بازی کردن و از موقعیت استفاده کردن رو نداشتن موافقم که با دست بد هم باید خوب بازی کرد حتی اگر برنده نشی حداقل فکرت کار کرده و میشه احتمال اشتباه رقیب رو داد برای اینکه برنده بشی × یکی هست که توی هر برد و باخت اصلا حواسش به این نیست که چه خالی بازی شده اما یکی مثل من همیشه شمارش خال هایی که بازی شده و بریده شده رو توی ذهنش داره پس یجورایی بازی براش آسون تر هست چون ذهنش فعال تر هست یعنی خودش خواسته که اینجور باشه و همیشه نقشه داره و من پر هستم از نقشه ** من خوبم ×موسیقی وب عوض شد × درست وقتی که عزمت رو جزم میکنی که برای ارشد بخونی و مهمترین کتاب رو میگیری دستت تا موقع کنکور چند بار مرورش کرده باشی سرما میخوری اون هم توی این گرمــــــــــــــــــــــا و دقیقا یک هفته میفتی و همش میخوابی بخاطر قرص هایی که میخوری!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! × توی بدترین حالت هم که باشی ورزش میتونه روحیه ت رو عوض کنه × ی حسی دارم از اون حس هایی که نمیدونی چت هست!!!!!!!!! دوست داری بگی حرف بزنی اما نمیتونی × از هر دین و آئینی که هستی اگر یک قدم از ته دلت بهش نزدیک بشی بیشتر از یک قدم به سمتت میاد ولی بعضی وقت ها لیاقت این نزدیکیش و یا نعمتش رو نداریم و از دستش میدیم × مــــــــــــــــــــــــــــــرگ بیشتر از اون چیزی که فکر کنی بهت نزدیک هست × وقتی تلاشی نباشه رسیدنی هم نیست. خوب بدون که شاید خیلی زود دیـــــــــــــر بشه × هزار تا فکر و برنامه توی ذهنم دارم و اگر مهمترینش اتفاق بیفته بقیه ی برنامه ها میفته روی روال × این هم کادوی آتنـــــــــــــــا برای روز معلم با چه شوق و ذوقی بغلم کرد و بوسم کرد هر کاری که میکرد برای اینکه بهش نگم آتنا چرا این کار رو میکنی؟ (ترافیکم داره تموم میشه میشینه آنلاین بازی میکنه سریع میگفت: عمه روزت مبارک خب دهن من رو هم می بست دیگه دلم نیومد که برای یادگاری عکسش اینجا نباشه ×هنوز گاهی میان آدم ها گم میشوم کوچه ها را یاد گرفتم خیابان ها را یاد گرفتم چراغ قرمز را جدول ضرب را حتی دیگر در راه هیچ مدرسه ای گم نمیشوم اما هنوز گاهی میان آدم ها گم میشوم آدم ها را بلد نیستم!!!!!!!!! ×× دلـــــــــــــــــــــــــــــــم پیتـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــزا میخواد با طعم دو نفره چه حسی داری وقتی که برای اولین بار میخواهی دوستی رو ببینی که 3 سال هست که دوست دوشنبه عصر ساعت 7 4/2/1391 مکان: فست فود " باما" فلکه شهید بستنی من بگم لهش کردم نازی و دالیا حرف نزده نازی اس میده و می پرسه که همسرش هم بیاد یا نه؟؟؟؟ من: اگر میخواد حرف های زنونگی بزنه بگو بیاد . دالیا خاله خرگوشت شبها جــــــــــــــــــــــیش نکنه. الهی باور کرده بود که شب ها خرگوشش جیش میکنه ....... نازی تا 7:30 صبح نیایی تق و تق در وبلاگ ها رو بزنی . . . تا حالا یک معلم خودشیفته و از اینها دیدید؟؟؟؟؟؟؟ از اینهایی که عصری میزنند بیرون و خرید میکنند برای خودشون توی این وضعی که همه ی وسایل آرایشی قیمتش دوبله یا سوبله شده؟؟؟؟ نه میخوام ببینم تا حالا دیدی از اینجور معلمها !!!!!!!!! از این هایی که حالا نه یکی نه دو تا نه سه تا میرند چهار تا میکنند برای روز معلم؟ تازه چقدر هم خویشتن داری میکنه دست روی بوهایی که قبلا میزده نمیذاره گول میزنه که قبلی ها یا شبیه قبلی ها رو نخره نه میخوام ببینم تا حالا دیدی؟؟؟؟؟ این عکس هم بخاطر درخشان که درخواست داده بود بابا درخواست چیزهای دیگه بدید عکس بذارم بگم خدا چه کارت کنه که کاری کردی که همه چیز دو برابر شده!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! این لینک رو حتما ببینید. فقط خدا به دادمون برسه که زندگی ها میخواد چی بشه!!!!!!!!!!!!!!!!!!! چی میخواد به سر زندگی بیاد؟ × یک پیشنهاد دیگه ی کاری همبازی فاخته و قطـــــــــــــــــــــــــــــره هر کسی که دوست داشت بازی رو ادامه بده. . . . اگــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــر .......... اگر ماهی از سال بودم: شهریور دیگه اگر یک روز هفته بودم : پنج شنبه اگر یک عدد بودم : 18 تا بدونم همیشه راهی و تلاشی برای بهتر شدن هست اگر جهت بودم : رو به بالا اگر همراه بودم : همراه اون کسی میشدم که من رو برای خودم بخواد و با هیچ چیز دیگه ای عوض نکنه حتی با وجود بد اخلاقی هام - همراه یک جهانگرد یا باستان شناس. همه چیز مدرک دانشگاهی نمیخواد. میخواد؟؟؟؟ اگر نوشیدنی بودم : شِیک اون هم از نوع تگریش که وقتی میخوری دل و جیگر و قلبت خنک میشه اگر گناه بودم : گناه دلچسب آغوش خرزو خان..... بعدش هم دیگه هر چی بادا باد اگر درخت بودم : از این هایی که توی کارتون باخانمان "پرین" بود و مثل خودم سر به زیر بود اگر گل بودم : رز اگر آب و هوا بودم : بارونی نم نم از اون بارون هایی که هوا رو هوای دو نفره اگر رنگ بودم : مادی: رنگی پر از شور و هیجان و زندگی روحی: یک رنگی اگر پرنده بودم : عقاب بخاطر اوج گرفتنش اگر صدا بودم : صدای خنده ی خودم وقتی که یکدفعه میزنم زیر خنده و از ته دل میخندم ـ - صدایی پر از آرامش اگر فعل بودم : ورزیدن ( به جز نفرت) اگر زمان بودم : دوست داشتم زمان حال....... که با فکر کردن به گذشته و آینده زمان حال رو از دست ندم اگر یک خیابان بودم : خیابان گلستانه "سالاریه" خیابونی سرسبز پر از خاطرات قشنگ بچگی با دوچرخه ی قرمزم اگر یک فیلم بودم : " شکسپیر عاشق" با اینکه هر چقدر فکر میکنم اصلا یادم نمیاد که آخر فیلم چه اتفاقی میفتاد ولی همش اسم این فیلم میاد توی ذهنم به عنوان اولین فیلم مثل اینکه توفیق اجباری حاصل شد که فقط بخاطر حس کنجکاوی یکبار دیگه به نظاره ی این فیلم بنشینم اگر یک پزشک بودم : پزشک روح و روحیه رو درمان میکردم و یک دستگاه هم اختراع میکردم که از روح آدمها عکس بگیره و مثل عکسهای رادیوگرافی بتونند قسمت های معیوب روحشون رو ببینند اگر یک پنجره بودم : یک پنجره چوبی قدیمی به دل و قلب آدمها تا حرف واقعی دلشون رو بخونم اگر تاریخ بودم : دوران پادشاهی کوروش اگر ساز بودم : پیانو اگر کتاب بودم : دیوان حافظ - Being a Happy Teen اگر شعر بودم : I will build a boat I will cast it in the water I will sail away from this land Where there is no one To awaken the heroes in the love's wood قایقی خواهم ساخت خواهم انداخت به آب دور خواهم شد از این خاک غریب که در آن هیچ کسی نیست که در بیشه ی عشق, قهرمانان را بیدار کند اگر طبیعت بودم : جنگلی سرسبز با آبشاری بلند چه شووووووووود به به اگر حس بودم: آرامش و رهایی روح طالع سال اژدها چند درصد قبول داری؟ × دیشب تولد عشق عمه ,حلما بود حلما به باباش(موقع کیک خوردن): شعی تــَـــــــــپه شدیـــــــــــــــــــــا نشونی بهشت من رو کی تو دنیا میدونه؟ دلم میخواد دلـــــــــم میخواد دلــــــــــــــم میخواد بودی تا حرف میزدیم با تو هستم آره با تــــــــــــــــــــــــــو که شاید یادت رفته یا داری تلاش میکنی که یادت بره و میگی گذشت زمان فراموشی میاره الهی فدات بشم عمه جونی که الان بیهوشت کردند و دارند عملت میکنند ازش می پرسم عشق عمه کیه؟؟؟؟؟ میگه: مــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن نفس عمه کیه؟؟؟؟ میگه: مــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن الان دل توی دلم نیست و اشک توی چشمهام همش جمع میشه اما نمیذارم جلوی کسی بیاد پائین الهی بمیرم عمه جونی که دندونات خورده شده و نمیتونستی تا حالا چیز سفتی بخوری. الهی دورت بگردم که دارند تمام دندون های بالات رو میکشند تا چند سال دیگه این بار درست در بیاد آی زبون می ریزه و خودش رو بهم میچسبونه شبیه بچه گیای خودم هست عشق منه نفس عمست تا با ماشین وارد بلوار میشند همش میپره بالا پائین و میگه: عمی عمی عمی عمه عمه عمه خدایـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا خودت مراقبش باش نگذار بیهوشی روش تاثیری بذاره در آیندش. امروز مثلا تولد امیرعلی هست و کیک و کادو گرفتیم اما اصلا حس خوبی نیست وقتی که تو نیستی تا شیطونی و بلبل زبونی کنی مامانت تازه ظهر به ما خبر داد که عملت افتاده برای امروز عصر. عمه جونی الان دارند از امیرعلی عکس میندازند و دست میزنند ولی من اصلا از فکر تو بیرون نمیام چون تو نیستی که به امیرعلی بگی: بوبو نه نه نه دارم لحظه شماری میکنم تا بیام ببینمت هر چند که اصلا حس و حال نداری ×××××××××××××××××××××××××××××× بعدا نوشت: چند ساعت بعدش زنگ زدیم و گفتند که داری بهوش میایی و گفتیم بیارنت اینجا که دور و اطرافت یکمی شلوغ باشه و سرت رو گرم کنیم و یک کمی مامان و بابات استراحت کنند. نیمه جون بودی و رنگت زرد و همش گریه میکردی و ناله. بغلت کردم و بیصدا گریه کردم بعد از نیم ساعت که هوشیارتر شده بودی بغل هر کسی که میرفتی یک دور از اول گریه میکردی و با گریه به بقیه میفهموندی که اوخ شدی تا اینکه توی بغل بابات همزمان بخواب رفتید و 1:30 ساعت خوابیدی و تا فردا عصر هم ناله میکردی. فرداش ازت میپرسم: حلما عشق عمه کیه؟ با صدای خیلی یواش میگی: مــــــــــن × همچنان پست قبلی رو داشته باشید این فاخته همش داره اصرار میکنه و میگه دنیا من خیلی دوست دارم جواب هات به سوالهام رو بدونم هی هر چی بهش میگم سرت رو از زندگی بقیه بکش بیرون نمیکشه که همش اصرار و اصرار و اصرار این هم جواب آزمون استخدامیت + چند تا "ترین" که خودم مینویسم 1.اگه کره زمین نبود دوست داشتی روی چه سیاره ای زندگی می کردی؟ عطارد: چون میخوام بدونم چه جوری هست که ستاره ی شخصیتی من تحت تاثیر اون هست 2.اگه میتونستی بری توی یک فیلم یا کارتون اون فیلم یا کارتون چی بود؟ کارتون بابا لنگ دراز. چون جودی آبوت رو خیلی دوست دارم و خیلی ها میگند که خود جودی هستم بخاطر شیطونی هام و مخصوصا وقتی که موهام رو مثل جودی می بندم.شب هایی میشد که از بس قاطی بودم یک قسمت از جودی رو میدیدم و آروم میشدم و میخوابیدم و یک دلیلی که این کارتن رو دوست دارم پایان کارتون بخاطر وجود" جان اسمیت" بود. بذار بهم برچسب بزنند من که راضی نیستم به جای اینکه بگند خانم هستم سر و سنگین هستم ( آی اسیرعشق یادت بخیر چه خاطرات خوبی با هم داشتیم. اون جمله ی آخر هم از فرمایشات همسر گرامی اسیرعشق بود) یادش بخیر نوشت تنها دختری بودم که به حجاب و فاصله ها اعتقاد داشتم اما خب شیطونی خودم رو داشتم از همکارها همیشه به من میگفت: دنیا تو با این همه شور و هیجان خوش بحال شوهرت. پرسیدم چرا این حرف رو میزنی؟ میگفت تو با اینکه در جمع ما با حجاب هستی و فاصله ها رو رعایت میکنی اما بیشتر از بقیه شیطنت داری حالا اگر جلوی همسرت باشی و باهاش رودروایسی نداشته باشی یعنی باهاش راحت باشی چه کارها و دلبری ها (راست میگفت من تا وقتی که بینمون یکسری فاصله ها باشه که بهش معتقدم نه اینکه بگم نمیتونما نه خودم نمیخوام که شیطنت های عشقولانه داشته باشم ). 3.چه رنگی دوست داری ؟ آبی- صورتی ( ولی در کل عاشق رنگ های شاد و شنگول منگول هستم و همه رنگی هم لباس دارم بجز بنفش تیره چون دوستش ندارم) 4.کتاب دوران بچگیت ؟ خدا بیامرزه داداشم رو سالگیش کتاب داستان میخرید و تاریخ خرید رو هم صفحه ی اول کتاب مینوشت وقتی که خوندن رو یاد گرفتم یک کتابخونه داشتم با حدود 200 یا 300 تا کتاب که بیشترش هم برای داداشم بود. خلاصه که هر روز یک کتاب میخوندم مثل هکلبری فین. گالیور. حکایت های ایرانی........ همه ی این کتاب ها رو دارم اما یک کتابی که خیلی خوب یادم هست که میخوندم " کلیله و دمنه" بود. 5.آهنگی که این روزا زمزمه میکنی ؟ کره الاغ کدخدا یورتمه میرفت تو سیزه ها الاغه به من سواری میدی؟؟؟؟؟ نه که نمیدم..... - کلوچه کلوچه مال دخترای تو کوچه........ -خوشگل پریا بی من جایی نریا.... (این 3 تا آهنگ بالایی رو برای امیرعلی میخونم و اون هم تکنو میرقصه و همیشه روی ویبره هست ای جوونم قدمات رو چشمام بیا و مهمونم شو گرمی خونم شو ببین پریشونه دلم بیا آرومم کن دانلود Love You Like A Love Song دانلود با غصه نشو همدم سنت شکن خودت باش آزادترین فردی وقتی که نگی ایکاش دانلود 6.ناهار چی خوردی؟. کتلت 7.آخرین فیلمی که دیدی؟ Alice in Wonderland همون آلیس در سرزمین عجائب خودمون. بعدش هم سریال " قلب یخی" رو تا آخر فصل دوم دیدم و صبح ساعت 4:30 خوابیدم و نمیدونم چرا ترسیده بودم و موقع خواب به خودم گل و گلاب نثار میکردم که چرا دارم تنهایی میخوابم امشب توی اتاقم. 8.سفر چه جوری دوست داری ؟زمینی؟هوایی؟دریایی؟پیاده ؟پرواز روح حتی ؟ سفر باشه حالا میخواد با هر چی باشه فقط باشه و لذت ببرم ازش فقط هر چی که میخواد باشه اتوبوس نباشه که گلاب به روتون........ 9.کیک خامه ای یا آلوچه ؟ آلــــــــوچه.,واااااااااااااااااااااای وااااااااااااای آب توی دهنم جمع شد 10. بهترین فست فود: پیتزا 11. خوشمزه ترین خورش(خورشت): فسنجووووووووووووووون 12.محبوب ترین خواننده: معین. بعدش سیاوش قمیشی و امید 13. بدترین عادتم: پول پای کتاب خیلی میدم و هر چقدر که به خودم قول بدم که ایندفعه کمتر کتاب میخرم و تا کتاب های قبلی رو تموم نکردم نمیام کتاب جدید بخرم نمیشه که نمیشه. خدا بداد برسه زمان نمایشگاه کتاب توی اردیبهشت نزدیک هست 14. پر خرج ترین ما ه ها: اسفند. فروردین و اردیبهشت اسفند: تولد خواهری و بعدش هم خریدن عیدی برای جوجه هام فروردین: تولد آتنا . امیرعلی و داداش کوچیکه از صبح تا حالا ها برای فردا که تولد جوجه آخری امیرعلی بیرون بودم و دو روز دیگه هم تولد داداش کوچیکه هست و چون دانشگاه هست یا باید براش امسال پست کنم و یا یک مبلغ خونه خراب کن توی این شرایط بریزم به حسابش اردیبهشت: تولد حلما و محمد البته اگر خودم هم یکمی سبکتر بگیرم راحت تر هستما ولی نمیتونم و همیشه باید کادوهای خوب بگیرم و به قول خواهری میگه: خب میخواستی خاله نشی عمه نشی حالا بیا و خوبی کن حالا خرج و مخارج خودم بعلاوه ی پول وام و باشگاه و ادکلن و ........ بماند یا باب الحوائج میگذاشتم از پارسال تا حالا دو برابر شده بود!!!!!!!!!!!!!! دقیقا دو برابر پام شل شده بود که بخرم ولی یکی زدم توی سر بوها و گفتم میرم اون دو جایی که همیشه میرفتم تا از اونجا هم یک قیمتی بگیرم. اینجا ا ی ر ا ن هست همه چیز آرومه من چقدر خوشحالم!!!!!!!!!!!!! آدامسم هم دو برابر شده دقیقا لا اله الا الله رفته بودم یک چیز دیگه هم بخرم اون هم دو برابر شده بود 15. " موندگارترین بو توی ذهنم": Versus من رو به یاد 8 سال پیش آموزشگاه هنر و خاطراتش میاندازه. یادمه یک دفعه مدیر اونجا من رو جلوی همه ی دخترها و پسرها نگه داشت و ازم پرسید چه عطری میزنی که انقدر خوشبو هست؟؟؟ 16. بهترین: همیشه اولین ,بهترین نیست این بهترینه که همیشه اولین هست. یادش بخیر این جمله رو یکی از بچه ها توی پیتزا " کندو" برام نوشت روی یک صد تومنی. و اما سوال آخر ، همین الان دوست داشتی کجا بودی؟با کی بودی؟ خب این یک عدد سوال بی ناموسی برنامه ها نیستم همش دارید اصرار میکنید که جواب بدم باشه جواب میدم انشالله که معصیتی پیش نیاد گفتم ببند اون چشمهای چیزت رو خب کجاااا دوست داشتم باشم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ دوست داشتم یک جایی مثل لب دریا توی شب نه اصلا دقیقا دوست داشتم موقع غروب آفتاب توی کیش واااااااااااااای غروب خورشیدش محشره. خب من کجای این صحنه هستم دقیقا؟؟؟؟؟ من این سمت ساحل و خرزو خان(؟؟؟؟؟؟؟) هم اون سمت ساحل بعد...... . . . . بعد می دویدیم و می دویدیم و می دویدیم و توی یک نقطه به هم میرسیدیم و چشم تو چشم و بعدش هم ..... به شما بی حیاها ربطی نداره رو میخونند و میاند پایین تا ببینند چی میشه آخرش. والا بخدا حیا هم خوب چیزیه بقیش رو که براتون نمیگم هم لب دریا دارند ساز مینوازند و صحنه فوق العلاده رمانتیک و از این ها شده. نه به جدتون قسم من اصلا فیلم هندی نمی بینم ولی الان حدود 10 12 سالی میشه که اصلا فیلم هندی ندیدم. خب دوست دارم الان اونجا باشم . مشکلی داری الان شما؟ راضی شدید؟؟؟؟؟؟؟ و با کی باشم؟؟؟؟؟ من از شماها می پرسم هم چنین سوالی رو؟؟؟؟ من کارم به زندگی خودم گرمه. حالا اگر بقیه ی سوالات رو جواب ندادید فقط این سوال رو جواب بدید که دوست داشتید الان کجا بودید؟ با کی بودید؟ حالا ببینم فاخته استخدام میشم یا نه؟؟؟؟!!!! ********************************************* خجالت داره به خدا یک نگاه به خودت بنداز و یک نگاه هم به آتنای 10 ساله که مثل بلبل مشاعره میکنه . آتنا یک بیت شعر میخونه و آخرش به " د" ختم میشه. چیزی دیگه یادم نمیاد و میگم: دلی دی دلی دی دلی دی شمع و چراغها رو روشن کنید امشب عروسی داریم......... خب باشه میگی آتنا 10 سالش شده و خوب و بد رو میفهمه. امیر علی یک ساله رو چی میگی یخچال و جاروبرقی رو به انگلیسی بلده و وقتی ازش میپرسیم با انگشتش اشاره میکنه بهش!!!!!!!!!!!!! من که اصلا عمه نداشتم خاله هام هم که همگی جای مامانم حساب میشدند و سرشون به بچه های خودشون گرم بود میگم خوش بحال آتنا و امیرعلی و حلما که یک عمه و خاله ای مثل من دارند و از حالا باهاشون زبان کار میشه. آتنا وقتی دو سالش بود شعر ای بی سی دی رو تا آخر یادش داده بودم. حال داشته باشم فرانسه ام رو هم ادامه بدم بهشون یاد میدم هستی از 4 سالگی اومد پیشم الان 6 سالش هست و ترم 18 مکالمه. الان گرامر be going to رو به راحتی به انگلیسی برات میگه با تمام جزئیاتش. خوش بحال اون نی نی که میخواد نی نی من باشه. میخوام بگم دوره ی کودکی خودمون رو با اینها مقایسه کنید من که اصلا نمیخوام بدونم چی به چیه ولی اگر راست میگید اون سوال آخر رو جواب بدید * در مورد پست بعدی اگر خواهران محترمه میخوان با سانسور و چادر چاق (خ) چول رمز دادن بهشون نیافته به گردنم بعدش هم آخر اون صحنه رو بگم براتون؟؟؟؟؟؟؟؟؟ باشه حالا که خیلی اصرار میکنید میگم بعدش من دست میکنم توی جیبش و کیف پولش رو در میارم و بهش میگم: عزیزززززززززززززززززززززززززززززززززم بیا بریم مرکز خرید که یکمی خستگیت در بره و بعدش بریم لواشک و بستنی بخوریم نبودم تازه دیروز عصر بعد از 8 روز اومدم خونه. از دیروز تا حالا هم دلتون نخواد سردرد دارم بدجور طوری که کلاس فردا رو هم کنسل کردم چون اصلا حوصله ی تمرکز روی درس رو ندارم. توی پست قبلی اولش نوشتم فقط این خط های سفید رو بخون و دیگه هیچی نپرس و بعد از اون بود که عصرش خط های پائینیش رو نوشتم. بعضی وقت ها انقدر روی مغزت فشار میاد که حتی نمیتونی همون موقع بنویسی اتفاقی که برای خودم افتاد کم بود ؟؟؟!!!!!!!! موضوع زیر هم باعث شد که اون روزها قاطی باشم + خبر مرگ یکی از بچه های قدیمی + ..... 5 فروردین عصری میریم گلزار بخاطر سالگرد برادر مرحوم و در طول راه با اس ام اس با هم در تماس هستیم وقتی می بینم که پشت سر هم اس میده میفهمم که این از اون موقع هاست که حسابی احساس تنهایی میکنه و میخواد حرف بزنه و این با اس های هر شب فرق میکنه از دور حسش رو میفهمم و با هم میحرفیم تا اینکه من میرسم گلزار و تا ساعت ها بعدش همونجا هستم. شب بهش اس میزنم اما جواب نمیده دلم به شور میوفته میگم نکنه غلطی کرده باشه این وقتی تنها میشه تازگیا دیوونه میشه و خـــــــــــــــــــــــر. اما همش به خودم میگم به دلت بد راه نده شاید بخاطر حال و هوای قبرستون هست که دلت بخاطرش به شور افتاده. شب بهش زنگ نمیزنم میگم شاید خوابیده باشه و همش به خودم میگم انقدر بد به دلت راه نده فردا نزدیک ظهر اس میزنه که بیمارستان هستم بهش زنگ میزنم و فحش بارونش میکنم و میگه این بار با 90 تا قرص این کار رو کردم اگر دو ساعت دیرتر فلانی میومد سراغم دیگه الان راحت شده بودم از همه چی. با هر جمله ای که میگه چند تا فحش نثارش میکنم و مثل دیوونه ها میخنده و جریانات بیمارستان از دیروز تا حالا رو تعریف میکنه. قطع میکنم میریزم بهم و بیشتر به خودم فحش میدم به حس ششم لعنتیم که دیروز توی گلزار یک لحظه نبودنش اومد جلوی نظرم ( با اینکه از فکر خرگریش توی اون شب بی خبر بودم) آخه تازگیا خیلی دیوونه میشه و به چیزهایی پناه میبره که تنها لحظه ای آرومش میکنه آخرین باری که این غلط رو کرده بود 22 بهمن اینجورا بود بخاطر تولد اون عوضی که چند سال پیش زندگیش رو ریخت بهم شماره ی فلانی رو دارم چند بار براش پیغام مینویسم اما ارسال نمیکنم و پاک میکنم آخر سر میگم فوق فوقش بهش میگم که به فلانی اس دادم و باهاش حرف زدم و اون هم از دستم ناراحت میشه اما در عوض از زبون خود فلانی یک چیزهایی رو میشنوم و بهش میگم که آی دختر دیوونه بیا این هم اون فلانی که همه زندگیت رو داری فداش میکنی اما فلانی اون حسی که تو نسبت بهش داری رو نسبت به تو نداره. آخه خــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــر من مگه از اون اول اولش بهت نگفتم انقدر از خود گذشتگی نشون نده انقدر نقش دایه ی مهربونتر از مادر رو براش بازی نکن عین اون قبلی؟؟؟ مگه نگفتم انقدر از خودت نگذر و انقدر دندون روی جیگر نگذار بخاطر کسی که از همون اول هم بهت گفته که من تو رو برای ازدواج نمیخوام قرار نبود که خودت رو از چاله بندازی به چاه. قرار بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ به فلانی اس میدم و خودم رو معرفی میکنم هر چند من رو میشناسه و برای اینکه بهتر منظورش رو بفهمم و بیخود قضاوت نکرده باشم به طریق مختلف یک حرف رو چند بار تکرار میکنم اما همش هم یک جواب دستم میاد. هر کس دیگه ای هم که جای فلانی بود برای اینکه جون یکی رو نجات بده خودش رو به اونجا میکشوند و میبردت بیمارستان حالا به حسش یک کمی دوست داشتن هم اضافه کن اما نه دوست داشتنی که بخواد برای همیشه باهات بمونه. بخدا میدونم دردت چیه میدونم امید به چی داری و کی نا امید میشی اما به همون خدایی که می پرستی هیچکس هیچکس هیچکس ارزش این رو نداره که بخواهی بخاطرش نفس خودت رو بگیری و خودت رو بکشی. یک نگاه به اون هم تختی هات توی بیمارستان بکن... یک نگاه به معلول های آسایشگاهی بکن.......... یک نگاه به همه ی اون مریض هایی که قطع امید شدند بکن........... یک نگاه به تمام اینها بکن که حاضرند جای تو باشند تمام این بدبختی های تو رو داشته باشند اما بجاش معلول نباشند و یا زنده باشند و جوون جوون نرند زیر خروارها خاک. مگه نمیگی از تنهایی میترسی؟؟؟؟؟ پس چه جوری میخواهی تنهای تنها بری خودت رو با دست های خودت بکنی توی یک وجب جا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ من فقط همین رو میدونم: × هیچکس هیچکس ارزش این رو نداره که بخاطرش دست به این کار بزنی ×× از ته قلبم به این باور رسیدم نه از روی حرف بقیه : بعد از مرگ چیزی تموم نمیشه بعدش همه چیز حساب و کتاب داره حتی اون نفسی که میگی برای خودت هست و با اراده ی خودت میخواهی قطعش کنی. باز هم باز هم باز هم: اول خودت دوم خودت سوم خودت پا روی این دل لعنتیت و مهربونی های بیجا و بی موردت بگذار که خونه خرابت کرده ×××× اعتمــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاد چه حس گرون قیمتی هست ×××× دوست دارم توی پست بعدی جواب کنکور استخدامی فاخته رو بدم و بعدش اون خصوصی رو بنویسم. فقط این خط های سفید بالایی رو بخون و دیگه هیچی نپرس حتی خصوصی اگر خواستی فقط بنویس . . برای خواستن عشقم ، نیاد اون من به یاد تو نباشم ، دیگه دل دیگه دلسرد بشم از تو برم و با تو نباشم ، برم و با تو نباشم واسه بدبینی و حرفات ، تو رو تنها بذارم ترس من از خنده های تلخ و بی روح لب توست عشق پاک رو تو نگاهم ، دیگه دیگه آرزوم نباشه بمونیم همیشه با هم دیگه دلسرد بشم از تو واسه بدبینی و حرفات ، تو رو تنها بذارم ترس من از خنده های تلخ و بی روح لب توست تــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرس - میترسم از روزی که دلسرد بشم - میترسم از روزی که بخوام اسمت رو پاک کنم - میترسم از روزی که دیگه باوری وجود نداشته باشه - میترسم از روزی که از روی بی اعتقادی و فرار از همه چیز به کسی بگم بــــــــــــــــــله و پا توی باتلاق بذارم - میترسم از روزی که مجبور بشم خاک بریزم روی خواسته ها و احساسم - میترسم از این همه تلاشی که کردم اما ببینم که زیر پام خالیه و هر لحظه ممکنه بیافتم پائین - میترسم از اینکه همه چیز رو خط خطی کنم توی دلم حتی اسم اطرافیانت رو - میترسم از اینکه دیر بشه و بشم اون خودی که نیستم و خودم رو خاک کنم زیر یک خروار دروغ و دوروئی - میترسم از اینکه همه چیز دیر بشه - میترسم از روزی که نباشی و نباشم و نباشیم - میترسم از روزی که بزنم توی ذوق "م" خانم و بهش بگم اون دعایی که با خنده و شوق از ته دلت برامون پشت تلفن روز سوم عید کردی برآورده نمیشه چون من دیگه من نیستم چون اون .......... - میترسم از اینکه جلوی بقیه سرم رو نتونم بگیرم بالا و همش سرزنش بشم - می ترسم از اینکه دیر بشه و چشمم رو روی خودم ببندم و بگم: دیگه مــــــُـــــــــــــــــــــــــــــــرد بـــــــــــــــــــــــــــــــــرو چه خوب و چه بد به هر حال یک سال دیگه هم گذشت و خیلی از اتفاقات هم افتاد و توی این اتفاقات چه خوب و چه بد یک سری از آدمها رفتند توی لیست سیاه و یک سری هم رفتند توی لیست سفید. وقتی که زیادی خانمی از خودتون نشون بدید و بقیه سواستفاده کنند نتیجش این میشه که بعضی ها رو بفرستید توی لیست سیاهتون. برخلاف بقیه که اولین پست از سال جدید رو یک مطلب دیگه مینویسند من میخوام ادامه ی بازی رو برم و با یک پست مثبت شروع کنم هر چند هر چقدر هم که بخوام مثبت باشم داغ برادر جوون هیچ وقت حال و هوای عید رو برای ما عوض نمیکنه خدا اموات شما رو هم بیامرزه اصلا خودمون رو هم بیامرزه و اما پست خوشمزه ی " ارض الهدایا" هدایایی که دوست دارم در طول زندگیم از بقیه بگیرم *عطر همیشه توی کیفم اسپری. ادکلن و عطر با هم پیدا میکنی و بدون اینها زنده نیستم و بیشتر برای این میزنم که بوی بدن بقیه رو وقتی میرم بیرون نفهمم ( بدجور حساسم به اینکه کسی دهنش یا بدنش بو بده و یا وقتی که آدامس میخوره دهنش رو حرکت بده یا صدا بده چه موقع آدامس خوردن و چه غذا خوردن. جام رو عوض میکنم در اینصورت و در مواردی که خیلی روی اعصاب باشند و آشنا برخورد میکنم باهاشون) * پیانو. خب چیه؟؟؟؟؟؟؟؟ چرا اینجوری نگاه میکنید؟ میخرمش یک روز اگر کسی پیدا نشد برام بخره. خب بر فرض هم که پولش رو نداشتم و نخریدم خب میرم اجاره میکنم. چی؟؟ گرون در میاد؟؟؟؟؟؟ مغازه و ببینمش که؟؟؟؟؟؟؟؟؟ نمیشه؟؟؟ شرمنده من اهل معصیتم اون هم چه جوریییییییییییییییییییییییش. اونوقت تهمت میزنند که امیرعلی رو من رقاص کردم و با نوحه و صلوات هم میرقصه. من که راضی نیستم بذار هر چی خواستند پشت سر من حرف بزنند. والا بخدا * تبلت *اطلس سخنگو: مدل های بالاتر از این که خیلی باهاش کار کردم البته اگر مدل بالاتری باشه * ماشین توی خط طلا ملا نیستم ولی خب وقتی که بدند که دست رد به سینشون نمیزنم مخصوصا اگه از طرف بابای بچه ها باشه کلا هر کی هر چی بهم بده قبول میکنم بدم که کادوش رو دوست داشتم دفعه ی بعد که من رو ببینه حتما با اون هدیه ای که به من داده میبینه یک وقت هایی هست که از هدیه تون خوشتون نمیاد و دوست ندارید استفادش کنید اما نکن خواهر و برادر من. مخصوصا وقتی که هدیه رو از طرف خانواده ی همسر دریافت میکنی اگر هم دوستش نداشتی جلوی خودشون استفاده کن و کارشون رو بی ارزش نکن * مجوز آموزشگاه زبان که دیگه مدیریت مالی و آموزشی هر دو تاش با خودم باشه * بلیط رفت و برگشت و مخارجش به هر کشوری که هدیه دهنده خودش خواست البته نه افغانستان و پاکستان خرداد ماه بود که یک هم چنین بلیطی با تمام مخارجش به ترکیه برام درست شد بخاطر یک کنفرانس از طرف عروس آقای ......... اما نشد که برم. الکی بابا بهونه آورد که بگذار تکلیف این موضوعی که پیش اومده روشن بشه بعد برو. حالا که بهش میگم بهترین موقعیت رو از دست دادم میگه خب میخواستی بری. من هم بخار از سرم زد بیرون و بهش گفتم وقتی کارهام رو کردم و یکدفعه دیدید بلیط بدست دارم میگم بای بای ....... دو سال پیش خودش و آقا داداش ارشد اصرار داشتند که برم سوئد برای همیشه اما نمیدونم که چرا ترکیه رو نگذاشت و بهانه آورد و گفت بگذار تکلیفت مشخص بشه بعد. بعضی وقت ها یک دلیل هایی میارند که توی دکان عطاری هم پیدا نمیشه این باباها. مگه نه؟؟؟؟؟ خلاصه که این هدیه رو میخوام گفته باشم * یک آغوش همیشه گرم و امن * یک رویای مشترک تا آخر عمر ******************************************* امیدوارم که سال خوبی در پیش رو داشته باشید و به خواسته هاتون برسید البته با تلاش خودتون. چطور انقدر کی و کی و کی برای ما سال هامون رو نامگذاری کنند من هم با یک جمله امسال رو برای خودم نامگذاری میکنم چون واقعا به این جمله ایمان دارم: If you believe, all things are possible. اگر باور داشته باشی همه چیز امکان پذیر هست. یک پیشنهاد برای اون هایی که اهل مطالعه هستند: تا دلتون بخواد میرم کتاب های خوشگل موشگل میخرم چند ماه پیش 5 تا کتاب گرفتم که از طرح و موضوعشون خیلی خوشم اومد این 5 تا رو میگم: کتاب های روانشناسی و خودشناسی به زبان فوق العلاده سادددددددددده و دوست داشتنی. هر درسش واقعا حرف برای گفتن داره و من که واقعا لذت میبرم از خوندن اون کتاب آخر آخری که دارم میخونم حالا تا برسم به بقیشون. شاگردهام که خیلی خوششون اومده برای کلاس دیسکاشن که داریم. میتونستم براش ترجمش رو بگم تا انقدر سخت نگیره همه چیز رو و روح و ذهنش آرومتر بشه ** خب چیه؟؟؟؟؟؟؟ چرا اینجوری نگاه میکنید؟؟؟؟؟؟ عروسی میخواد از اون هاش که همش شلوغ پلوغه همه جا و بکوبه همه جا هم یک گوشه میایستم از اول تا آخر مجلس چادر بدندون فاخته جووووووووون مرسی از هدیه ی امسالت خیلی باحال بود مثل پارسال. ولی خداییش چرا همیشه من رو شیطون میکشی؟؟؟؟؟ رو در حال ورجه وورجه کردن میکشی؟؟؟؟؟؟ دختر نداری؟ چرا کاری میکنی که اسم رقاص و چی و چی و چی روی من بذارند؟؟؟؟ نمیگی اینجا روزی 10 تا خواستگار رد میشه؟؟؟؟ مگه خودت دختر نداری آخه؟؟؟؟؟؟ شماها یک چیزی بهش بگید بخاطر خدا بعد از تعطیلات اون پست خصوصی رو میگذارم که همه ی بانوان گرامی و صاحب مجلس تشریف داشته باشند و همگی برند بالای منبرو نطق بفرمایند *** بعدش یک پست بگذاریم از کارهایی که میخواهیم توی امسال انجام بدیم و بعدش سال دیگه بیاییم دوباره بخونیمش و ببینیم که چقدر مردش بودیم و انجام دادیم روزگار خوبی در انتظار همگی باشه انشالله _ نخواستم خودم نخواستم که اون شب مجلس برای من باشه و نخواستم که خواسته ی بچگیمون به واقعیت تبدیل بشه فقط لذت میبردم از این که توی اون لباس میدیدمش و براش آرزوی خوشبختی کردم و به آرزوهای قشنگ براش سپردمش. خیلی ها دوست داشتند که اون شب برای ما دو تا بود و با حرف هاشون نیش و کنایه میزدند و سرزنش ولی نخواستم و فقط فقط از ته دلم براش آرزوی خوشبختی کردم و فقط بهش لبخند میزدم.عروس رو به رقص دعوت میکنم و خیلی باهاش گرم میگیرم و میگه برای عروسیت میترکونم و جبران میکنم _ نمیدونم این چه حسیه که قبل از اینکه بخواد اتفاق بدی بیفته یجورایی بهم الهام میشه و یک حس خیلی بدی بهم دست میده یا یک اتفاقی که در جای دیگه میفته و من ازش بیخبرم ولی این حسم بکار میفته مثل یکشنبه صبح اصلا یک جور خاصی امیرعلی رو به خودم میچسبوندم و وقتی که از باشگاه برگشتم مثل آدمهایی که چندین سال هست همدیگرو ندیدند از توی اتاق چهار دست و پا گازش رو گرفت و به سمتم اومد و خودش رو برام لوس کرد و پرید توی بغلم. یک حسی داشتم یجوری بودم.ظهر رفت خونشون و باباش هم ماشین رو روشن کرد و رفتند. 5 ماهگی عصر که اومد توی بغل مامانش که دیدمش قلبم اومد توی دهنم و سرم گیج رفت چه حسی بهت دست میده وقتی که پای یک بچه ی 10.5 ماهه رو توی گچ میبینی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ مخصوصا اگر بچه ی خواهرت باشه و بهت هم وابسته باشه؟؟؟؟؟؟؟ فرض کن یک بچه ای که یک لحظه هم آروم نیست و همش شیطنت میکنه حالا با یک پا که تا بالای زانو توی گچ هست میخواد شیطونی کنه ولی چون نمیتونه همش غر میزنه و گریه میکنه و جرات نداری از کنارش بری. انقدر عصبی میشه بعضی وقت ها که پاش رو محکم به زمین میزنه با مامانش از یک پله میافتند و مچ پای راستش میشکنه. مامانش میگه اصلا یک لحظه نفهمیدم که چی شد فقط سرم گیج رفت و افتادم ولی فقط سعی کردم بچه رو بگیرم ولی باز هم پاش اینجوری شد. خدایا باز هم شکرت که به سرش ضربه ای نخورد. اینجا هم اصلا اعصاب نداشت و غذاش رو به زور داشت میخورد دلم کباب میشه وقتی اینجوری می بینمش و همش خودش رو لوس میکنه و موش میشه _ روز دوشنبه زنگ میزنم به زهرا و میگه که دلش خیلی درد میکنه و دیگه طاقت نداره و میخواد هر چه زودتر فارغ بشه و نگرانه که نکنه بچش ناقص باشه بخاطر غصه هایی که برای باباش خورده و همش بهش امیدواری میدم. چند وقته که از حال باباش بیخبرم و ازش میپرسم بابات چطوره؟ بهتر شد؟ میگه: بابام خوب خوب شد و دیگه راحت راحت شد. 3 بهمن فوت کرد و من هاج و واج میمونم و زبونم بند میاد و با هم گریه میکنیم.......... توی این مدت هر چقدر بهش زنگ میزدم یا اس ام اس جواب نمیداد و خبر نداشتم از فوت باباش. صداش و لحن گفتنش که میگه دنیا بابام خوب خوب شد همش توی گوشم می پیچه. میگه شب قبل همش بالای سر باباش بوده و از نوک سر تا پاهاش رو بوسه بارون کرده و باباش فقط قطره ی اشک از گوشه ی چشمهاش میافتاده پائین. باباش سرطان حنجره داشت و دکترها تا 6 ماه نمیتونند دردش رو تشخیص بدند و این همه زیر برق گذاشتن و شیمی درمانی هم جواب نداد. برمیگردم به تقویمم نگاه میکنم همون روزهایی بود که من بهم ریخته بودم ولی اینجا چیزی به روی خودم نمیاوردم و قاطی بودم حسابی و حس ششمم به کار افتاده بود. از این اتفاقات برام خیلی افتاده خیلی....... خدا من اگر نخوام این حس رو داشته باشم باید چکار کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ _ سه شنبه عصر زنگ میزنم و خدا رو شکر میگند که حال زهرا و نی نیش هر دو تایی خوبه. فقط بچه ریزه. خدایا شکرت _ چهارشنبه عصر الهه و فهیمه میاند خونمون و چند ساعتی رو با هم هستیم و خوش میگذره. هاچ خانوم غربون دستط بخاتر حدیه اط _ بعضی ها بعضی وقت ها جنی میشند و هر چند وقت یکبار دعاشون رو گم میکنند و یادشون میره گذشته و دوستی ها رو. _ یادم باشه یک پست خصوصی بگذارم و یک سوال خیلی خیلی اساسی رو ازتون بپرسم ما که هر چقدر دسته جمعی فکر میکنیم فقط به یک نتیجه میرسیم. این پست مخصوص خانم ها هست هر چند جوابش پیش آقایون هست نکنند لطفا _ مرسی از اینکه جویای احوالم بودید × پست قبلی یادتون نره لطفا نام بازی : بازی وبلاگی پرواز با هزار تومنی ! داور : خداوند کمک داور : وجدان خودتون با یک هزار تومانی دو بال ساخته ام و می خواهم با آنها تا خداوند پرواز کنم کسی هست که در این پرواز یاریم کند ؟! اسم بازی هست پرواز با هزار تومنی . این جمله رو که یادتون هست ؟! با هزار تومن چی کار میشه کرد ؟! خیلی وقتا توی خیلی سایت ها این تبلیغ رو که مربوط به موسسه خیریه محک هست می بینیم اما شاید به دلایلی مختلفی مثل تنبلی در عضویت کوتاهی کردیم . این بازی یک تلنگر هست برای اون هایی که هنوز عضو نشدن که ضرف هفت روز آینده عضو بشن و اونایی که عضو هستن عیدی بچه های محک رو بدن . ما حداقل مبلغی رو برای بازی همون هزار تومن در نظر می گیریم اما اگر کسی بیشتر از هزار تومن هم هدیه کرد لطفا فقط بگه هزار تومن واریز کرده . نمی خوایم با افزایش مبلغ واریزی یکی از دوستان کار بقیه کم به نظر بیاد چون بزرگیه کار انسان ها رو فقط خدا تعیین میکنه و فقط اونه که می دونه کمک های ما به چه نیتی و در چه وضعیتی بوده . اول تصمیم گرفتم از محک یه شناسه عضویت بگیرم و همه به اون حساب واریز کنیم یا اینکه هر کس شناسه عضویتش رو بفرسته برام . اما بعد شرمنده شدم از تصمیمم چون فقط خداونده که میتونه ارزش کار انسان ها رو مشخص کنه و از اون گذشته اینکه هر کس یه شناسه برای خودش داشته باشه بهتره تا همیشه بتونه لااقل ماهی یک بار با حداقل یه هزار تومنی تا خدا پرواز کنه . داور رو خداوند قرار دادیم چون همیشه ناظر همه اعمال بنده ها هست و خودش میدونه کی در بازی شرکت کرده . یک کار دیگه هم هست که شرکت کننده ها باید انجام بدن . باید به دوستاشون اطلاع بدن . که هر چه اشخاصی که با اطلاع شما وارد این زنجیره مهرورزی شدن بیشتر باشه امتیاز شما بیشتر میشه . یادتون نره این یه مسابقه نیست یه بازیه که داورش خداوند و باید مطمئن باشید داور عادلیه و حتما پاداش این مهرورزی تون رو میده . شرایط بازی به اختصار : 1 . قرار دادن همین پست در وبلاگتان 2. عضویت در موسسه محک ( عضویت در محک تلفنی هم انجام میشه ) (برای کسانی که عضو نیستند) من برای سهولت شما لینک مستقیم درخواست عضویت رو در محک براتون گذاشتم ولی ثبت نام از طریق شماره تلفنش خیلی راحت تره که شمارش رو در همین صفحه ای که گذاشتم می بینید تلفن مستقیم با درخواست عضویت محک :۰۲۱- 23540 3 . واریز حد اقل هزار تومن به عنوان عیدی کودکان محک . ( چنانچه در صورت تمایل بیشتر از هزار تومان هم هدیه کردید لطفا فقط هزار تومان بیان کنید) (در صورت تماس با همون شماره بالا برای انواع واریز راهنماییتون میکنن) 4 . اطلاع رسانی به لینک دوستان وبلاگی و آشنایان . 5 . و همه این کارها باید ظرف 7 روز آینده انجام بشه . یادتون نره این دوستای کوچولو منتظرن تا شما بازی رو شروع کنید .... نکته : هر کس در بازی عضو شد به من اطلاع بده که یه آماری داشته باشیم شب هایی میشد که تا ساعت 11 می موندیم و امتحان میگرفتیم هر کلاس شاید 2 ساعت به راحتی امتحانش طول میکشید و وقتی که از کلاس میومدیم بیرون دیگه بالا میاوردیم از این همه خستگی اما وقتی که همدیگرو میدیدم اصلا خستگی رو دیگه حس نمیکردیم. روزهایی میشد که هر کدوم 4 تا کلاس رو امتحان میگرفتیم اما در کنار هم خستگی رو نمی فهمیدیم و بعضی شب ها هم تازه پیاده میومدیم خونه دو تا هیولا بودیم در مقابل چشمهای مردهای گنده که میرفتیم ازشون امتحان میگرفتیم آی خوشم میومد با اون قد و قواره جلوی ما ها موش میشدند و حساب میبردند بزرگترین هدیه برام: مجوز آموزشگاه و کار کردن با هم برای همیشه -پیشنهاد کاری چند تا دارم اما اصلا دست و دلم به کار توی آموزشگاه ها نمیره حتی مدیریتی که هنوز توی کش و قوسش هستم. ترجیح میدم توی خونه برای خودم با اعصاب راحت کار کنم تا اینکه برای کسی دیگه کار کنم. وقتی با هم بودیم اصلا احساس نمیکردم که دوست جون مدیر من هست و بدون مشورت با هم کاری رو انجام نمیدادیم و انقدر خوب کار میکردیم که زبان آموزها از آموزشگاه های دیگه فقط بخاطر سیستم و سخت گیری ما میومدند اونجا. انقدر خوب کار میکردیم که آموزشگاه های مشهور و با سابقه همش برامون زیرآب میزدند و هزار تا دروغ تحویل آموزش و پرورش میدادند تمام این سختی ها رو پشت سر گذاشتیم تا اینکه نامردی از خواهرش دید و مالش رو بالا کشیدند و هزار تا حرف پشت سرمون زدند اون هم فقط بخاطر حسادت در پیشرفت و محبوب بودنمون ... میخوری زمین و دیگه به زمین و زمان هم اعتماد نمیکنی وقتی که از خواهری که از گوشت و پوست خودت هست نامردی ببینی دو دریچه دو نگاه دو پنجره دو رفیق دو همنشین دو حنجره دو مسافر تو مسیر زندگی دو عزیز دو همدم همیشگی خدایا اگر زمان رو به عقب برنمیگردونی توی آینده کمک کن که بتونیم تکرارش کنیم زشته بخدا قباحت داره جمع کنید این فسق و فجورها رو من خیلی نصیحتشون میکنم توی اینجور مواقع میزنم زنونه مردونه همه رو جدا میکنم - یک وقت هایی از بس میرند رو اعصابت انقدر بیتابی و مشتاق که فقط و فقط باید خودش باشه تا آروم بشی - یک وقت هایی وقتی که از جایی میایی میبینی که قلبت رو با خودت نیاوردی و جا گذاشتیش اونجا - یک وقت هایی فقط باید حرفهای اطرافیان رو شنید و هیچ چیزی رو به روت نیاری چون نمی فهمند حرفت رو - یک وقت هایی فقط باید ریخت توی خودت و صبر کرد و صبر - یک وقت هایی زمان خیلی دیر و سخت میگذره - یک وقت هایی باید توی همون لحظه بنویسی احساست رو و گرنه خفت میکنه حالا بماند که خیلی ها منظور رو نمی فهمند و تو هم نمیخواهی در دفاع چیزی رو بگی - یک وقت هایی زمان خیلی سخت میگذره مثل ایستادن پشت اتاق عمل - یک وقت هایی برای اینکه اعصاب خودت راحت تر باشه و نخواهی بگذاری کینه ای بوجود بیاد پا روی خیلی از حرف ها میذاری و به یکی زنگ میزنی و................... - یک وقت هایی دوست داری فقط فکر مثبت حرف مثبت دور و اطرافت باشه - یک وقت هایی حتی حرف نزدن و فقط شنیدن هم میتونه به طرف کمک کنه - یک وقت هایی باید از همون اول طرف رو سر جاش نشوند و هی خانمی از خودت نشون ندی تا اینکه بعد ازگذشت 5 سال همش پر رو و پر رو تر بشه و کار رو به جاهای باریک بکشونه - یک وقت هایی حرف هایی که اینجا میخونی میتونه حرف های خیلی های دیگه هم باشه میتونه یک حس مشترک باشه - یک وقت هایی فقط یک لبخند - یک وقت هایی فقط یک نگاه - یک وقت هایی فقط سکوت - یک وقت هایی فقط آغوش - یک وقت هایی فقط ................. تمام این یک وقت هایی و یک وقت هایی های دیگه یک زندگی رو میسازه یک موقعیت مدیریتی برام پیش اومده اما وقتی که یاد این چند سال کار توی آموزشگاه ها میافتم رغبتی برام نمیمونه اما همش اصرار داره و میگه که قول میدم برات محیط آرومی رو درست کنم داشتم با همین خانم توی آموزشگاه دوست جون صحبت میکردم که وسط حرفهامون نگاهم به یکی از اساتید افتاد داخل آفیس شده بود و حرف های ما رو هم میشنید و به نظرم اصلا یک جوری اومد حرکاتش شخصیتش کلا با بقیه فرق داشت اما چون گرم صحبت کردن یا یک جورایی مذاکره کردن با اون خانم بودم خیلی توجه نکردم بعد از اینکه از اون خانم که از شهر خودمون اومده بود پایتخت تا با من و دوست جون حرف بزنه خداحافظی کردم و ازش مهلت خواستم تا فکر کنم متوجه ی توجه این آقا به خودم شدم آخه طفلکی حق داشت دفعه ی اولی بود که من رو اونجا میدید و بعدش هم اون حرفهایی که من و اون خانم درباره ی مدیریت میزدیم باعث تعجبش شده بود گفتم که به نظرم یجوری بود یعنی فرق داشت چهرش به ایرانی ها میخورد(صورتش اما سرش مثل فوتبالیست های مشهور خارجی یک موهم نداشت) اما حرکات و رفتارش خیلی ایرانی نبود با هم گرم صحبت شدیم و فهمیدم که ایرانی–انگلیسی هست وقتی که داشت فارسی حرف میزد لهجه داشت و وقتی که داشت انگیسی حرف میزد لهجه ش بریتانیایی بود و کلی با هم اطلاعات مبادله کردیم و من که واقعا لذت بردم از همکلامی با آقای ایکس. فوق العلاده خونگرم بود حتی لپ تابش رو به من داد و گفت که این کلیپ ها و این سیلابس* رو هم ببین کلاسش کنسل شده بود اما حدود سه ساعتی نشست تا ترافیک کم بشه و بعد بره فرمانیه. در طول این سه ساعتی که باهاش همکلام بودم کوچکترین اثری از غرور در اون ندیدم و خیلی راحت و صمیمی با من تبادل نظر داشت درباره ی روش های تدریس و دانشگاه و ...... جالب اینجاست که تاریخ ایران و تمام وقایع مربوط به ایران رو خیلی بهتر از ما ایرانی ها میدونست و جالبتر اینکه بچه های آموزشگاه نتونستند جهت قبله رو درست تشخیص بدند اما اون خیلی سریع جهت رو درست گفت و وقتی که از خدمات پرسیدیم دیدیم که درست گفته. حالا حدس بزن که چی میخوام درباره ی این مرد فروتن و خوش برخورد بگم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ . . . . این مردی که من ساعت ها باهاش همکلام شده بودم تنها چند سال توی ایران زندگی کرده و مدرکش رو از دانشگاه کمبریج داره و حتی توی دانشگاه کمبریج استاد بوده و بعد از اون هم توی 6 تا از کشورهای دیگه استاد دانشگاه بوده اما اما اما من هیچ پز و افاده ای در این مرد ندیدم هیچ رد پایی از غرور در اون دیده نشد. یک پسر مجرد خوش تیپ حدود 35 ساله با این موقعیت که میتونه همش قیافه بگیره و کلاس بذاره ......... اما هیچ کدوم از این ها درش دیده نشد . حالا فرض کن که یک هموطن هم چنین موقعیتی داشته باشه به نظرتون همش به بقیه نمیگه: پیف پیف؟؟؟؟؟ خیلی از ایرانی ها نماز خوندن همدیگرو مسخره میکنند و به اعتقادات هم احترام نمیگذارند اما خیلی از خارجی ها به دیده ی احترام به اعتقادات بقیه نگاه میکنند حتی اگر بهش اعتقادی نداشته باشند. نمیخوام حرف از نژاد خاصی بزنم یا از کسی طرفداری کنم چون هر جایی انسان خوب و بد داره فقط میگم بیاییم یکمی انسانتر باشیم همین. *سیلابس: برنامه ریزی آموزشی ................................................................................. حدود ساعت 10:30 بود که با دوست جون رفتیم خونش و تا حدود ساعت 2 که بیدار بودیم متوجه شدم که چقدر افسرده و کم حرف شده. ترجیح دادم چشمهای بستت روی پاهام رو ببینم و به یاد گذشته ها با هم بغض کنیم. ای خدااااااااااااااااا............ میدونم که از زندگی بد جور سیر شده اما جلوی بقیه این لبش خندون هست ولی برای من که نمیتونه نقش بازی کنه میدونه که چقدر دوستش دارم و برای اینکه حال من بد نشه دیگه خیلی چیزها رو بهم نمیگه اما من میمونم و یک سوال: که چی کار کنم که حالت بهتر بشه؟؟؟؟ حالا که شنیدم بابات حالش بد شده حس کردم که چقدر الان میتونی خسته تر از قبل باشی و طبق قرارمون ............ با اینکه دلم یک چیز دیگه میخواست و .... حالم بد جور گرفته شد :::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::: همبازی فاخته ای از وقتی که سواد خوندن پیدا کردم همیشه وقت های بیکاریم رو با کتاب خوندن پر میکردم و نقاشی کشیدن + موزیک + دوچرخه سواری از اول راهنمایی بیشتر وقت های بیکاری توی باشگاه و والیبال بازی کردن بودم و برای خودم اعجوبه ای بودم 14 سالم بود که حرف از خریدن من از طرف چندین مربی ورزش بود ولی بخاطر تصادفاتی که همش توی جاده ها میشد بابام نگذاشت برم همدان امتیازی بود؟؟؟؟؟؟؟ مسابقات استانی 14 امتیاز اول رو با سرویس هام آوردم و سرویس 15 رو که زدم تیم مقابل جواب داد اما تا توپ رو رد کردند توی زمین ما پریدم بالا و با یک اسپک خوابوندم وسط زمینشون. توی همین سن و سال با خواهری و دو تا از دخترخاله هام وقتی که دور هم جمع میشدیم چند تا سیگار میرفتیم یا میرفتیم نخ نخ انباری میکشیدیم و روش هم آب و آلبالو ترش که مثلا مامانمون اینها نفهمند. دنیایی داشتیما هم یکدونه سیگار هم نمیتونیم بکشیم دیگه نفس نداریم دبیرستان: والیبال + موزیک + شغل شریف سیدی و نوار جابجا کردن در مدرسه ( دنیا فهمیده) قدرت خدا رو برم هیچ کس به من شک نمیکرد که من توی کار قاچاق باشم بیشتر وقت ها هم گشت داشتیم اما قدرت خدا این دختره طوری دور کمرش این جنس ها رو جاسازی میکرد که حتی مامورهای گشت هم اینها رو پیدا نمیکردند فیلم VHS توی کمرت جاسازی کردی؟ اون هم دو تا اون هم فیلم تایتانیک؟؟؟؟؟ رو میگردند که نکنه یک ناخن گیر پیدا کنند یک دلیلی که هیچکس به فکرش خطور نمیکرد که من این کاره باشم این بود که شاگرد زرنگ مدرسه بودم و هیچوقت هم موهام رو بیرون نمیگذاشتم اما تا یک اتفاقی توی مدرسه میافتاد سریع بچه هایی که موهاشون رو میگذاشتند بیرون رو میدیدی که جلوی اتاق دفتر مدرسه ایستادند چون اول به اونها شک میکردند خانم که شما باشی من هم برای رفت و آمد آزاد شئونات رو رعایت میکردم ( دارم از 10 سال پیش میگم نه الان که بچه ها اول از آرایشگاه میان بیرون و بعدش میرند مدرسه موندما توی مدرسه من همیشه ریمل به چشمهام بود ولی هیچوقت بهم گیر نمیدادند و ناخن هام همیشه بلند بود و اولین نفری که ابروهاش رو برداشت من بودم گیر نمیدادند و اصلا انگاری چشمهاشون من رو نمیدید اما اون بیچاره هایی که موهاشون بیرون بود همیشه زیر ذره بین بودند همیشه برای امتحان ها آماده بودم و همیشه هم به بچه ها تقلب میرسوندم حتی توی امتحان های نهایی که توی سالن های بزرگ بود تا سرسالن هم تقلب میرسوندم و هیچکدوم از مراقب ها نمی فهمیدند کار کشته بودم عوض میکردیم لیدی و جنتلمن محترمه و محترم که شما باشی سال سوم دبیرستان توی مدرسه یک خرابکار پیدا شد و تمام مدرسه رو بهم ریخت چهارشنبه یکی از هفته های آخر سال بود ساعت آخر بعدازظهر بود و کلاس ما هم توی سالن طبقه سوم بود که یکدفعه صدای بووووووووووووووووووووووووم تمام مدرسه رو برداشت و بچه ها داد میزدند که بمب ترکوندند بوده و گشت ها شروع به گشتن کلاس ها کردند تا این خرابکار و تروریست رو پیدا کنند کلاس ما اون ساعت بیکاری داشت و خیلی از بچه ها از ترسشون دویدند و توی باغچه و دستشویی نوار و سیدی که آورده بودند رو قایم کردند و ترس به جون همه افتاده بود سرت رو درد نیارم که همون لحظه یقه ی چند تا طفل معصوم که بیخبر از همه جا بودند رو گرفتند و بردند بازحویی و ساواک که یا اعتراف کنند که کار اونها بوده و عامل این جنایت رو لو بدند. آخه جالبش اینجاست که این اتفاق توی طبقه سوم افتاد ولی ساواک مدرسه اونهایی رو که توی نمازخونه ی زیرزمین بودند رو دستگیر کرده بودند اینها همش قسم و آیه میخوردند که ما نبودیم و ما ها بیخبر هستیم از تروریست اما ولشون نمیکردند.تا یک ماه همش این طفل معصوم ها رو میبردند توی اتاق بازجویی اما بیفایده بود با اینکه این بچه ها میدونستند که این خرابکاری زیر سر کی بوده اما زیر شکنجه طاقت آوردند و لب باز نکردند. ایول معرفت مهدیه و پریسا حالا من . . به نظرت من کجای این ماجرا بودم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ای وای دارم چی می بینم؟؟؟؟؟؟؟؟؟ پری پریا وای دنیا تاج سریا وای دنیا نه نه نه اخه به من میاد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ نه نه نه داری تهمت میزنیا داری به من برچسب تروریست میزنیا . . . بله بله بله خانم گرگه خودم بودم یک معلم شیمی داشتیم که یکمی همچین شنگول به نظر میومد و عشقی برگه تصحیح میکرد و امتحان من رو 2 یا 3 نمره بهم کم داده بود و من هم خیلی آروم و با توکل به خدا پشت در کلاسش یک سیگارت سیاه انداختم و خیلی خونسردتر برگشتم توی کلاس خودمون بچه هایی که سر اون کلاس بودند میگفتند وقتی که صدای ترکیدن اومد خودش رو خیس کرد و مثل همیشه یک گره ی خیلی محکم به بارونیش زد و درس رو ادامه داد. ( همیشه یک بارونی مثل کارگاه گجت تنش بود) توی اون لحظه که ترکید خودم هم رنگم پرید اما سریع دویدم توی حیاط و بقیه ی مواد رو توی آبخوری جاسازی کردم و بعدش گشت و شکنجه ها شروع شد و تا دو ماه دنبال من میگشتند روزنامه های قدیمی فردین رو میاورد. کلاس یکدفعه یک زمزمه ای میشنوه و بجای اینکه عصبانی بشه از این زمزمه میگه به به چه صدایی!!! " سلطان قلبها" رو میخونه؟؟؟؟؟؟؟؟ و وقتی که میبینه این صدا داره از ته کلاس و از شاگرد زرنگ کلاس میاد بهش هیچی نمیگه و تازه مشوقش هم میشه میدونستی اون کسی که پشت در کلاست سیگارت سیاه زد من بودم الان اینجوری با مهربونی باهام حرف نمیزدی. دیگه از شیطنت های مدرسه چیزی نمیگم اگر قرار باشه اینجوری بهم برچسب بچسبونید خلاصه توی همین دوران نوجونی و جوونی همیشه که با دختر خاله هام جمع میشدیم برای خودمون بساطی داشتیم همش کلیپ ضبط میکردیم با گریم های متفاوت. مثلا: چند تا خانم چادری بعدش هم جریان صیغه و اینها خواهری بازی کرد یا فیلمهای فردین لباسها و گریمهای قدیمی همگی با ابروهای پیوسته و مداد کشیده خانم که شما باشی فقط یکی از هنرنماییهام که ضبط کردیم اینه که اون خانم گرگه قصه ی بالایی میشه اون خانمه توی فیلم " مورچه داره " هم با گریمها و لباسهای قدیمی قابلمه و دست میزنند و ....... ورجه ووجه میکنه عینهو مارمولک بدنش عین ژله توی دخترها تک هر شب تا صبح و.ر.ق بازی کردن + ساخت کلیپ و ضبط صداهای مسخره بازی +سینما + دو ساعت یک نفس حرکات موزون و غیرموزون داشتن بهش چی میگید؟؟ رقص میگید چی میگید؟؟؟؟؟؟ از همین چیزها که شماها میگید . . اینها سرگرمی هام تا 5 سال پیش بود اما حالا: ورزش ( ائروبیک) + کوهنوردی توی اتلیه و رستوران گردی اما عرق نه+ سینما+ موزیک+ اینترنت و مسخره بازی و خنده با شماها حالا دیدید چه دختر آرومی آره دیدید؟ × جمعه عصر امتحان کارشناسی ارشد هست و بخاطر اینکه من امسال خیلی درس خوندم شدم میخوام یک چند روزی رو به خودم مرخصی بدم برم پیش دوست جوون ×× 30 بهمن پریا میشه مامان پریا ××× پیدا کنید شکلات فروش را در زیر: جاسب اردیبهشت 1390 همیشه آخر حرفها پر از حرف های ناگفتست امروز موضوعی رو قبول کردم که باید خیلی سختی بکشم براش برای او برای خودم و فقط باید یاد بگیرم که یک تونل بزرگ بزنم توی گوش هام که هر حرف منفی فقط باید یاد بگیرم که سکوت کنم دل و قلب رو نمیشه به کسی فهموند بخاطر یک لبخند هنگامیکه مرا در کنار خود ببینی بخاطر یک سرود بخاطر یک قصه در سردترین شب ها تاریک ترین شب ها بخاطر سنگ فرشی که مرا به تو میرساند باید این راه رو برم باید از این کوهی که وقتی داری از پایین نگاهش میکنی و فقط سرگیجه میگیری و بس باید برم بالا تنهایی با وجود تمام دلتنگی ها و توی خود ریختن ها. راه طولانیه و زمان زیادی میبره. بالا رفتن از این کوه که میگم خیلی سخته و خستگی خیلی داره. برای اون "ه" اضافه شده به let it go باید این کار رو بکنم. خدایـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا کمکــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم کن همه لرزش دست و دلم از آن است که عشق تو پناهم گردد × شاملو ×× عکس: جاسب اردیبهشت 1390 داشتم یک چرخی توی گذشته های وب میزدم که رسیدم به این پست آرزوها. یادتونه پارسال چقدر بازی میکردیم یکی یک مطلب جالب مینوشت و بقیه رو دعوت به نوشتن همون پست میکرد. یادش بخیر یکی یک همتی کنه دوباره این بازی رو راه بندازه تا مخمون یک کم از این تعطیلی در بیاد و دوباره فکر کنیم در مورد زندگیمون و خواسته هامون یادمه پارسال که این پست رو نوشتم قطره اومد بهم چیز گفت که چرا این مجله ها رو میخوندم نگار دستمال کاغذی توی جیب لباسش بود و بعدش هم لباسش شسته شده بود و بعدش هم گ.ن.د خورده بود به لباسهاش و به من میگفت همون بهتر که سوئد نرفتی اگر سوئیس بود باید می رفتی. دوشیزن از خاطرات سند نوشتنش توی محضر میگفت و بهش میگفتیم با این همه غلط املایی چطوری این همه سند تنظیم میکردی؟ از پری هم چند تا سوال سر درست کردن رنگ نقاشی هام داشتم بقیه ی بچه ها هم هنوز پاشون به طور دائمی به این فسق و فجور خونه ی شکلاتی باز نشده بود. و اما پست فرودین 1389: پست آرزوها *************************** همبازی قطره. مرسده. نگاری و پری شکلات خور میشویم اما هنوز پری بازی نکرده 1_ یادم میاد وقتی 4 یا 5 ساله بودم همش دعا میکردم که مسافرم از سربازی بیاد و با هم بریم ماشین بابا رو بنزین بزنیم و برام دوباره اسباب بازی بخره. عروسک و اسباب بازی خیلی داشتم ولی هر چیزی که اون مسافر سفر کرده به دیار باقی برام میخرید یه ارزش دیگه ای داشت. عاشقانه مرد بودنت را میپرستم برادر عزیزم. روحت شاد. 2_ بابای من سالی سه یا چهار ماه ایران نبود و وقتی که میومد به همراه چمدونهای پر از سوغاتی چند تا عکس هم میاورد. یادمه یکبار توی سنگاپور عکس انداخته بود. یه جایی توی شب بود که زیر پاش پر از سنگ بود. با توجیحات بچگی به این نتیجه رسیدم که حتما سنگاپور پر از سنگه همه جاش و دوست داشتم برم اونجا. نا گفته نماند که نمیدونم چرا همش فکر میکردم که خارج یه جایی روی ابرهاست و مردم روی ابرها و توی آسمون راه میرند پس چطور میشه که اونجا سنگ داشته باشه؟؟؟؟؟؟؟ بخاطر همین میخواستم برم و اونجا رو ببینم. توی بچگیم آرزو داشتم که از ایران برم و برای همیشه خارج زندگی کنم ولی الان با اینکه یه موقعیت خیلی خوب برام پیش اومد حاضر نشدم که به آرزوی بچگیم برسم.(کار درستی کردم یا نه؟) 3_ توی بچگی کمتر کسی هست که آرزو نداشته باشه معلم بشه. حتما هممون معلم بازی کردیم. وقتی که دختر خاله هام از کرج میومدند میرفتیم طبقه بالای خونه و هر دفعه به پنجره دکوری آشپزخونه یه ورق می چسبوندیم و یکی معلم میشد و بقیه هم دانش آموز. فهیمه دختر خاله بزرگتر الان استاد 2 تا دانشگاه شده و به من میگه که خیلی جا موندی. حواست رو جمع کن. توی بچگی آرزو داشتم که معلم بشم که حالا هم شدم نزدیکه دو سال میشه.ولی حالا که فکر میکنم می بینم این آرزو فقط به درد بچگیم میخورد من کسی نیستم که به لیسانس اکتفا کنم. روز اول که پام رو گذاشتم دانشگاه گفتم خدایا کمکم کن که حداقل تا دکترا برم بالا. تا دو سال اول شاگرد اول دانشگاه بودم ولی کم کم اتفاقاتی افتاد که دلسرد و دلسردتر شدم. از 3 سال پیش بیشتر کتابهای ارشد رو خریدم ولی همش دارند خاک میخورند. حالا آرزومه که درسم رو ادامه بدم و به مدارج بالا برسم. احساس میکنم که همه استعدادهام حروم شدند. 4_ از وقتی که بزرگتر شدم و سرم به مجله خوندن گرم شد (خانواده-راه زندگی و.....) وقتی که داستانهای زندگی رو میخوندم یه آرزوی خیلی خیلی بزرگی کردم. آرزو کردم که خدایا کسی رو نصیبم کن که هیچ وقت کس دیگه ای رو به من ترجیح نده. یکی باشه که واقعا مرد باشه. کسی که نگاه هوس آلود به من نداشته باشه و همیشه دستهاش تکیه گاهم باشه. کسی که عوض نشه. خودش رو به تنوع در عشق نبازه. کسی که فقط دستهای من توی دست هاش جا بشه نه کس دیگه. کسی که فقط سرش رو کنار سر من بذاره زمین. کسی که ... ( این آرزوی بالایی به قوت خودش همچنان باقیه) آرزو نوشت بعدی: ۵- یادم نره که از بچگی آرزو داشتم که یه پرورشگاه داشته باشم یه پرورشگاه مجهز برای تمام اون فرشته هایی که از داشتن نعمت پدر و مادر محروم هستند. یا اگر نتونستم خودم داشته باشمش یه جایی باشه که از صمیم قلب بتونم در اون کار کنم ***************************** 15/11/1390 نوشت: آرزوی اول: الان 15 سال هست و با اومدن 6 فرودین 1391 میشه 16 سال که رفته زیر خاک سرد اما داغش هنوز که هنوزه برام تازست. هر روز که از خواب بلند میشم اول به عکسش سلام میکنم بودم یادم میاد امروز بدجوری رفتم توی خاطرات خونه ی قدیمی 20 سال پیش با دیدن عکس هات. ای کاش هنوز توی همون محله بودیم و چشم و نظر زندگیمون رو داغون نمیکرد. آرزوی دوم: نمیدونم هنوز هست یا نه آرزوی سوم: همچنان ادامه دارد و اول باید ذهنم آروم بشه تا تمرکزم بره روی درس آرزوی چهارم: تا ابد ادامه خواهد داشت البته اگر احساسی برام باقی بمونه آرزوی پنجم: خدایا تا به این آرزو نرسیدم بگذار زنده باشم *این از من. خودتون چی با آرزوهاتون چکار کردید؟ **حس نوشتن نداشتم یک ذهن مشغول اگر بخواد بنویسه پریشون مینویسه *** برای این که رسید به اون بالا به اون چیزی که توی ذهنت هست به اون چیزی که خواستت هست باید رفت پیاده هم رفت نباید منتظر معجزه در آینده شد نباید همش چشم به آینده بست . یک لحظه ی دیگه آیندست یک ساعت دیگه آیندست برای اینکه رسید به اونی که میخواهی باید سختیش رو هم بکشی بکش تنت رو به جاده بزن برو بالا حتی اگر نفس کم بیاری وسط راه حتی اگر کفش هات ساییده بشه حتی اگر یک جاهایی گیر کردی فقط برو نمون که اگر بمونی پوسیده میشی و فسیل. جورابت رو بکش روی شلوارت که خیلی جاها تیغ توی پات نره. زندگی همینه مثل کوهنوردی عاشق کوهنوردی هستم صبح ساعت 5 بزنی بیرون و ساعت 7 برسی مقصد و یک صبحونه ی عالی بخوری و بعدش دسته جمعی بری بالای کوه. عکس: تیر یا مرداد 1390 تفرش 
. خب این هم یک خاطرست




)
روز معلم مبارک







وبلاگیت هست اما هنوز از نزدیک ندیدیش؟؟؟؟؟؟؟؟؟
نازی
همسر نازی
و دالیــــــ
ــــــــــــ
ـــــــــا که میتونم
تا یکی بسوزه از اینکه دور هست
و 2 سالی میشه که
رو ندیده و با اون لهجه ی 4 ساله ی آبادانیش براش






خدا خواست که ملت از دستت صبح ها یکمی بیشتر بخوابند 
. شبکه اینترنتیشون قطع شده

اون هم 







ادکلن برای خودشون میخرند و به خودشون هدیه
و با توجه به وضع اقتصادی موجودش
و به بهونه ی تنوع بو خودش رو

. 












نــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه نمیخواد




. اسمش چی بود؟؟؟؟

میکنه و فقط قدم زدن و شیطنت های زیر این بارون میچسبه






- صدای تپش قلب خرزو 





. هنوز هم دو چرخه ام رو دارم.







به شیوه ی خودم روحشون












شعی: سعید تــَــپه: تپل
















. 
همش میگند شیطنت از اون چشمهات می ریزه.
: توی جمعی که داشتیم توی محل کارمون خب من
در همون حال که سر و سنگین بودم. یادش بخیر یکی
که براش نمیکنی و .........
از وقتی که بچه بود مثلا 7



)





هست 



امروز رفته بودم عطرفروشی دست روی هر چیزی
.


هست و میدونید که من اهل این جور
ولی چه کار کنم که این فاخته و بیشتر خود شماها 
شما فقط چشمهات رو ببند


باشم لب دریا کنار کشتی یونانی 




چه قشنگ هم دارند یکی یکی خط ها
ولی حالا این رو هم بدونید که چند نفر
بچگیام دوست داشتم 
آخه به شماها چه که من دوست دارم کجا باشم






که بیشتر وسایل حتی ماشین لباسشویی 
والا بخدا خجالت بکش



دست تیچرش درد نکنه.


و اینها بیان تو و حرف بزنند بگند که زحمت
. قول؟


دیگه خیلی خسته شدی 


ترس ، ترسم از دست تو بوده
نیاد اون روزی که دیره
واسه ی داشتن عشقم ، نیاد
ترس ، ترسم از اینه که روزی
ترس من اینه که روزی روی قولم پا بذارم
کاش بدونی دل تنهام ، گم شده تو این شب تار
ترس ، ترسم اینه دیر بفهمی
ترس ، ترسم از اینه که روزی
من به یاد تو نباشم ، دیگه دل
برم و با تو نباشم ، برم و با تو نباشم
ترس من اینه که روزی روی قولم پا بذارم
کاش بدونی دل تنهام ، گم شده تو این شب تار



خب دیگه که میتونم برم سرم رو بگذارم به ویترین
کلا معصیته؟؟؟؟؟؟؟


و برای اینکه بهش نشون




حالا کی میده؟؟؟





دلم یک
بزن
و همه جور آهنگی هم میزنند و میخونند و من

چرا من
آخه مگه خودت 







پس آقایون درخواست رمز 

آمار پرواز کنندگان تا این لحظه ! 


جمع فرهنگیه 
این خاک بر سری ها رو

اصلا چادر 

![]()







شویم
+ حرکات موزون 

. یادتونه مسابقات 15
توی آخرین مسابقه از
همیشه منبع انرژی بودم و شاد 
کش
میخریدیم
و بعدش توی
میخوردیم
. اما الان با


. تا حالا
؟
اون هم زمانی که تمام کیف ها


) خداییش
ولی بهم 

دانشگاه هم همینطور حتی برگه هم


از اون طرف داد میزدند که نه بابا نارنجک


و یا اینکه بالاسریشون
و حالا 



گل پریا وای دنیا 
دلبریا وای دنیا





رفتم

. همین معلم شیمی بعدا با من جور شد و برام
آخه یک روز سر
کی داره شعر
و من هم توی دلم بهش میگم اگر 


پا مجلس یک آ خ.... د و
. نقش آخ .... د رو
و قدیمی
رو بازی میکردیم با
و شروع میکنه به خوندن
و بقیه 



+جمع شدن با بچه های هنر و رقاصی
+ ورق آره 
+ تدریس با جون و دل 
هستم و چقدر خانمم
؟؟؟؟؟
و خیلی هم بخاطرش خسته
و 

رو که میشنوم از یک در بیاد
در مقابل هر سوال چون حرف 











هنوز که هنوزه خیسی کفنت رو وقتی که بغلت کرده 
| Design By : Night Melody |






